من و افکارم!!!!!!

زیر پوست من

کنتاکت
ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۸/٢۱  کلمات کلیدی:

بعد از همه اینها نوبت به جنگ بزرگ فرا رسید. من باید به شیوه ای از افکار جی اف اولیم نسبت به خودم پی می بردم. اون موقع هنوز سربازی نرفته بودم. شاید کاری که کردم از نظر خیلیا احمقانه ترین کار ممکن بود، اما از نظر من دیپلماسی وحشتناکی بود: یا مرگ یا آزادی.

ایرانسلم رو برداشتم و نزدیک 100 تا 200 تا پیامک براش فرستادم!!(فقط 10 تاشو جواب داد، بعدش دیگه منو شناخت جواب نداد.) اون موقع فهمیدم با این شمشیر یا گردنه منو میزنه یا گردنه خودشو.

تا اینکه لبخند زنان وسط کلاس ما رو برد بیرون: فهمیدم توی این مدت که منو می دیده چه آتیشی شده و دیگه اون نبود. خوب انتظار دیگه هم نداشتم. جواب آتیش و باید با آب یا آتیش خاموش کن می دادم!!! و گرنه...

خیلی عوض شده بود، رفتار و اخلاق عجیبی پیدا کرده بود!! نمونش از ایرانسل من ایراد گرفت که نمی دونم ایرانسل و این حرفها. وقتی فهمید توی خونه ما 6 تا خط ثابت افتاده دهنش بسته شد. خوشبختانه اون روز خط ثابتم دستم بود!!!

از اونایی شده بود که خاله زنکن و عقلشون به چشمشونه!!! دیگه اون نبود. دروغ گفتن براش عادت شده بود. اما تو چشام نگاه نکرد و گفت هیچ علاقه ای نداشتم و ندارم بهت.

بعدش به دیوار تکیه زد و منتظر شد که من پشت سرم رو نگاه کنم که نکردم!!! رفت تو کلاس تو کلاس لبخند میزد اما من نمی تونستم لبخند بزنم.

درسته که از اعتبار من استفاده کرد اما من تونستم بشناسم، گفت که پسره رو نشوندم سره جاش اما همه و خودش می دونستن واقعیت چیه!!!!

نمی دونم به نفع کی تموم شد اما می دونستم توی این دیپلماسی من شکست نخوردم.