من و افکارم!!!!!!

زیر پوست من

سربازی
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۸/٢۱  کلمات کلیدی:

دوران سربازی دورانی شد تا کمی پخته تر بشم، افراد مختلف حضور داشتند اما مثل دانشگاه بود.

خیلیاشون از سختی و شرایط سخت بویی نبرده بودند. فقط هفت یا هشت نفر بودیم که این وضع برامون سخت نبود. دورانی بود که به شرایط و وضعم فکر کنم.

به این فکر می کردم که چطور زندگیمو متحول کنم. چطور این خلا بوجود اومده رو بر طرف کنم. با اینکه افسر بودم با سربازا میومدم و می رفتم. نه بخاطر خود شیرینی!!! من دو ماه سرباز بیشتر نبودم. دو ماه رو که یک ماه مرخصی بودم(البته بدون احتساب دو ماه آموزشی). فقط سخت گرفتم که سخت نخورم.(البته از قبل تجربه هم داشتم، خیانت هایی که به من شد اگر به یک امپراطوری می شد اون امپراطوری از هم می پاشید!!!)

همه خاطراتم، احساسم و خیلی چیزا رو به خلا بردم. دیگه نه خلایی بود نه خاطره ای!!

نه تنفری نه عشقی!!(تا حالا هم موفق بوده!)

بعد از اتمام سربازیم وارد بازار کار شدم. دیگه به فوق فکر نکردم. به هیچی فکر نکردم.